تاریخ انتشار : سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۴ - ۱۵:۴۳
کد خبر : 2366

“از جلادی معروف تا ریشه‌های خانوادگی: داستانی از هفت نسل”

“از جلادی معروف تا ریشه‌های خانوادگی: داستانی از هفت نسل”

در کودکی، به خاطر شغل پدرم، به من لقب «میرغضب کوچولو» داده بودند. وقتی با بچه‌ها در کوچه بازی می‌کردم، آن‌ها می‌گفتند: «تو پسر مشدی کریم میرغضب هستی، پدرت سر آدم‌ها را می‌برد.» این لقب به خوبی نشان‌دهنده تأثیر شغل پدرم بر زندگی‌ام بود.

به گزارش خبرآنلاین، در تاریخ معاصر ایران، برخی مشاغل و شخصیت‌ها با ترس و ابهام خاصی همراه بوده‌اند؛ یکی از این افراد، علی میرغضب، آخرین بازمانده میراث شغلی جلادی در تهران است. او مردی بود که در تابستان ۱۳۳۶، زمانی که خبرنگار «اطلاعات هفتگی» با او ملاقات کرد، نزدیک به یک قرن از عمرش می‌گذشت و در کوچه‌های مولوی به دستفروشی مشغول بود. در دوران انتقال از سلطنت مظفرالدین‌شاه تا پایان عصر قاجار، علی میرغضب به عنوان یک مأمور حکومتی، شاهد بسیاری از وقایع و ماجراهای شگفت‌انگیز و گاه بی‌رحمانه‌ای بود که کمتر کسی جرات روایت آن‌ها را دارد. او با وجود احساسات عمومی منفی نسبت به شغلش، به صراحت از تجربیات و وقایع تلخی که در طول سال‌ها دیده، سخن می‌گوید؛ واقعیت‌هایی از سازوکار انتخاب و تربیت میرغضب، مناسبات قدرت، ترس و واکنش‌های محکومین، و نگاهی از سوی جامعه‌ای که همواره میان ترس، نفرت و کنجکاوی معلق بود. آنچه در ادامه می‌خوانید، بخشی از خاطرات و روایت‌های صریح اوست که از زبان خودش در چند قسمت در مجله «اطلاعات هفتگی» سال ۱۳۳۶ منتشر شده است. در ادامه قسمت نخست این روایت را به نقل از مجله یادشده به تاریخ ۲۴ خرداد ۱۳۳۶ می‌خوانید:

زمانی من جلاد معروف ایران بودم. شاید بسیاری از افراد با شنیدن نام من دچار ترس و لرز می‌شدند و با نفرت نامم را بر زبان می‌آوردند، در حالی که نمی‌دانستند جلادی که سر محکومین را از تن جدا می‌کند، انسانی است با احساسات و عواطف بشری، اما شغلی که برایش انتخاب شده، ظاهراً پست و نفرت‌انگیز است. مردم حق داشتند از من و همکارانم متنفر باشند. تصور کنید مردی با لباس قرمز و خنجر تیز و بران در برابر چشمان حیرت‌زده صدها نفر، شخصی را که محکوم به مرگ شده، روی زمین نشسته و کت او را از پشت می‌بندد. سپس انگشتانش را بی‌رحمانه در سوراخ‌های بینی او فرو برده و سرش را به عقب می‌کشد و با اشاره خنجر به طور ناگهانی سر محکوم را از تن جدا کرده و به یک طرف می‌اندازد. خون از گردن محکوم فوران می‌زند و بر لباس‌های قرمز او می‌پاشد و آن را خونین‌تر جلوه می‌دهد. آیا شما از این جلاد بدبخت نفرت نمی‌کنید؟ در عمر خود محکومین بی‌شماری را در میدان‌های اعدام سر بریده‌ام. در زمان میرغضب بودنم با محکومین مختلفی روبه‌رو شدم. برخی از آن‌ها خونسردی عجیبی داشتند و از خنجر تیز من نمی‌ترسیدند، در حالی که اکثریت محکومین به شدت می‌لرزیدند و رنگ از رویشان می‌پرید. گاهی به شدت گریه و زاری می‌کردند و از من می‌خواستند که آن‌ها را ببخشم، اما نمی‌دانستند که کاری از دست من ساخته نیست. عجز و التماس می‌کردند که سرشان را طوری ببرم که کمتر رنج بکشند. می‌پرسیدند، وقتی سرشان را از تن جدا کنم، آیا زیاد دست و پا خواهند زد؟ نمی‌توانستم به این سوالات پاسخ دهم که بله، پس از آنکه کارد من با گردن آن‌ها آشنا شد، رنج خواهند برد و خون فوران خواهد زد. بسیاری از آن‌ها به قدری می‌ترسیدند که اشک در چشمانشان خشک می‌شد و نمی‌توانستند حتی یک کلمه حرف بزنند. مردم وقتی می‌شنیدند که مثلاً فلان روز محکومی را در میدان اعدام سر خواهند برید، دسته‌دسته برای تماشا می‌آمدند. قلب آن‌ها می‌لرزید و با این حال حس کنجکاوی آن‌ها را وادار می‌کرد که ناظر بریدن سر یک نفر باشند. زن و مرد و پیر و جوان جمع می‌شدند و وقتی من با خونسردی سر محکوم را از تن جدا می‌کردم، به خوبی از نگاه آن‌ها درمی‌یافتم که مرا لعن و نفرین می‌کنند، اما من گناهی نداشتم؛ زیرا محکوم گناهکار بود و سزای اعمال جنایتکارانه‌اش را می‌دید و ما اجیر و مأمور بودیم. من فکر می‌کنم اگر شما دنیا را بگردید، یک نفر را پیدا نمی‌کنید که سرگذشت عجیب و حیرت‌آوری مانند من داشته باشد. در سرگذشت من گاهی شما چنان دچار هیجانات می‌شوید که حتی مهیج‌ترین رمان‌های تخیلی نیز قادر نیستند این همه هیجان در شما تولید کنند. سرگذشت عجیب من، ضمن اینکه تاریخچه‌ای بسیار جالب توجه از طرز اعدام است، مانند رمانی شیرین و هیجان‌انگیز است که حوادث و انتریک آن از یک داستان تخیلی به مراتب بیشتر بوده و ماجراهای عشقی آن به قدری رمانتیک است که تصور نمی‌کنم یک داستان‌سرا بتواند نظیر آن را خلق کند.

میرغضب کوچولو از روزی که به دنیا آمدم، میرغضب بودم. تعجب نکنید، بگذارید قبل از هر چیز برای شما این مطلب جالب را که در هیچ جا نخوانده‌اید و شاید از هیچ‌کس نشنیده‌اید توضیح دهم: در گذشته، وقتی جلادان صاحب پسر می‌شدند، به محض اینکه فرزند آن‌ها پا به عرصه وجود می‌گذاشت، از طرف حکومت او را به عنوان میرغضب استخدام می‌کردند و از همان روز ماهانه ۲۰ تومان حقوق می‌دادند و دیگر تا آخر عمر به این حقوق اضافه نمی‌شد، زیرا در آن زمان مانند امروز قیمت کالا و خواربار و غیره سیر صعودی نداشت. این بچه در بزرگی نمی‌توانست از انجام این وظیفه سر باز زند، زیرا حکومت او را روزی که به دنیا آمده بود استخدام کرده و حقوق داده بود. این بچه مجبور بود خواه ناخواه میرغضب باشد و سر محکومین به مرگ را از تن جدا کند یا گوش و بینی و دست سایر محکومین را ببرد. البته از لحاظ تربیت سعی می‌کردند او را خشن و به قول عوام «بی‌رحم» بار بیاورند تا وظایف محوله را بدون رحم و شفقت انجام دهد و از دیدن حال زار و پریشان محکومین متاثر نشود. برای این منظور، بدواً بچه جلاد را زیر دست پدرش و یا اگر پدرش می‌مرد، زیر دست یکی از جلادان حکومت به کار وامی‌داشتند و به اصطلاح «شاگرد میرغضب» می‌کردند تا به‌تدریج از دیدن مناظر اعدام و مشاهده خون خشن و سنگدل شود. پدر من مرحوم مشهدی کریم جلاد بود. میرغضب بسیار معروفی بود که عده زیادی را سر بریده و به آن دنیا روانه کرده بود. پدربزرگم نیز میرغضب بود و جدم نیز جلاد بود. خلاصه خانواده ما از هفت پشت جلاد بودند و این کار حرفه و شغل موروثی ما به حساب می‌آمد. روزی که من به دنیا آمدم و یا به قول قدیمی‌ها (که خودم نیز قدیمی هستم و بالغ بر ۹۵ سال دارم) در خشت که افتادم، نامزد میرغضبی شدم. همان موقع حکومت مرا استخدام کرد و پدرم خیلی خوشحال بود که بعد از او پسرش شغل وی را ادامه خواهد داد. متأسفانه چون در قدیم مادران از بهداشت کودک بی‌خبر و بدون اطلاع بودند، مادر من که باید بگویم روی هم رفته زن بدبختی بود و همیشه مورد شماتت همسایه‌ها قرار می‌گرفت که شوهرش جلاد است، هنگام بستن دست من در قنداق توجه نکرده و یک دستم کج شده و از آن روز مثل کسی که سکته ناقص کرده باشد، لمس مانده است. اتفاقاً این نقص یعنی کج بودن دستم بر هیبت من می‌افزود و بیش از پیش موجب ترس و وحشت محکومین و تماشاچیان می‌شدم. هنوز چهار پنج سال بیشتر نداشتم که مرا «میرغضب کوچولو» خطاب می‌کردند. وقتی در کوچه با بچه‌ها بازی می‌کردم، می‌گفتند «تو پسر مشدی کریم میرغضب هستی، پدرت سر آدم‌ها را می‌برد.» من از این حرف‌ها چیزی نمی‌فهمیدم. گاهی از این‌که بچه‌ها می‌گفتند پدر تو سر آدم را می‌برد، بر خود می‌بالیدم و فخر و مباهات می‌کردم. اکثر بچه‌ها از من حساب می‌بردند و می‌ترسیدند. حتی وقتی با بچه‌ها بازی می‌کردم، مرا همیشه به عنوان «جلاد» انتخاب می‌نمودند. البته در آن زمان شناسنامه و شهرت فامیلی نبود و همه با اسم کوچک‌شان خوانده می‌شدند، ولی خانواده ما شهرت فامیلی داشتند، یعنی «میرغضب» می‌گفتند. مثلاً پدرم که ۵۸ سال قبل [۱۲۷۸ خورشیدی همزمان با حکومت مظفرالدین شاه] بدرود زندگی گفت، اسمش «کریم» بود و او را کریم میرغضب خطاب می‌کردند. همچنین خود من که هنوز دهانم بوی شیر می‌داد و چیزی از زندگی درک نکرده بودم، «علی میرغضب» می‌گفتند.

ادامه دارد…

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.